عمویی از جنس مهتاب

انعکاس عشق

بنام خدا

تو هنوزم همانی

که گلهای یاس ؛

پشت پنجرۀ چشمانت می نشینند

تا از ورای آن ،

انعکاس عشق را بشنوند :)

 

[ سه شنبه بیست و سوم دی 1393 ] [ 17:23 ] [ اسما ] [ ]


دخترک کبریت فروش..

بنام خدا

وقتی این عکس رو دیدم یه عالمه بغض کردم..

" دخترک کبریت فروش " اولین کتاب داستانی بود که تو بچگیم داشتم..

چقدر با این داستان گریه کردم....خیلی دوستش دارم ، خیلی...

نمیدونم تو یه مسیری از زندگیم گمش کردم..کاش داشتمش ، قسمت پر رنگی از دنیای کودکیم بود

هنوزم یادمه..با هر کبریتی که دختر کبریت فروش روشن میکرد ؛ خوشبختی براش ظاهر میشد

اول شومینه ؛ بعد غذای گرم و در آخر درخت کریسمس..اما همه اینها فقط برای لحظاتی بودند و با

خاموش شدن شعله کبریت ناپدید میشدند..

قصه این کتاب منو یاد آدمهایی انداخت که میتونند دلی رو گرم کنند ، اما خیلی ساده رد میشند

برای محبتها فرصت اندکه ، تا وقتی که هستیم سعی کنیم تو قلب کسایی که بوجودمون نیاز دارند

چراغی روشن کنیم ابدی :)

[ شنبه ششم دی 1393 ] [ 14:57 ] [ اسما ] [ ]


فرشته

بنام خدا  

روزی میکل آنژ سنگ سیاه بزرگی را به سختی حمل میکرد تا به طرف کارگاه خود ببرد..  

یکی از دوستانش در راه او را دید و پرسید : با این سنگ چه میکنی ؟ .....  

میکل آنژ گفت : فرشته ای درون او اسیر است که میخواهم او را نجات دهم.. 

دوست میکل آنژ با تمسخر و ناباوری از او خداحافظی کرد و رفت..  

چند ماه بعد دوست میکل آنژ به مهمانی او آمد و مجسمه ی سنگی بسیار زیبایی را  در اتاق او دید.  

با حیرت و تحسین از میکل آنژ پرسید : این مجسمه چقدر زیباست...از کجا آورده ای ؟ ..... 

میکل آنژ گفت : خدا این فرشته را درون این سنگ قرار داده بود  ؛ 

من اضافات سنگ را تراشیدم تا فرشته بتواند بیرون بیاید و به آسمانها پرواز کند :)  

پ.ن : درون همه ی آدمها فرشته ای زیبا نهفته...فقط کافیه باورش کنیم *:)

[ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 ] [ 23:31 ] [ اسما ] [ ]