خورشید

روی درختان هلو

روی بالهای پروانه

بیدار میشود

و چشمهای تو را میبیند که میدرخشد  

هم چنان...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند 1393ساعت 21:42  توسط اسما | 
بنام خدایی که همیشه بهمون لبخند میزنه.. 

یکی بود یکی نبود...یکی از شبهای خدا ؛ دختر کوچولویی داشت از پشت پنجره ی اتاقش بیرون رو نگاه میکرد...یکدفعه چشمش خورد به دانه های سفید رنگی که روی زمین ریخته شده بودند ، اولش فکر کرد که اونها برف اند...ولی هر چی نگاه کرد نفهمید که چی هستند...از اتاقش بیرون اومد و به سمت اون سفیدی ها دوید...  

نزدیک و نزدیکتر شد و دید یه عالمه نور روی زمین ریخته...با خودش گفت بین این همه سیاهی ؛ این نورها از کجا اومده و تصمیم گرفت که ردشون رو بگیره...رفت و رفت و رفت اما هیچی پیدا نکرد...داشت نا امید میشد که یکباره چیزی خیلی بزرگ از دور دید که مثل الماس میدرخشه....وقتی نزدیک شد چشمش به یک کلبه خورد که درش هم باز بود...رفت و داخل شد ، صحنه ای دید که واقعا شگفت زده اش کرد...به دیوارهای کلبه تعداد زیادی قلب رنگی چسبیده بود ؛ کمی اون طرف تر هم آسمونی آبی و قشنگ بود که چشمهاشو پر از آرامش میکرد..اونجا اتاقهای زیادی بودند ، وارد اولین اتاق که شد رنگی کمانی دید که رنگهایش مثل چراغ برق میزدند.....هر بار که چیز قشنگی میدید یک مشت از اون رو بر میداشت و توی جیبش میگذاشت....    

وارد اتاق بعدی که شد خورشیدی دید که بهش لبخند میزد ؛ خورشید برای یادگاری یک گل سرخ به دخترک هدیه داد و دلش را همرنگ بهار کرد...دختر با قلبی شاد رفت و وارد اتاقی دیگر شد...احساس کرد که بوی خیلی خوبی هوا رو عطر آگین کرده...دید که اونجا یک مهتاب دوست داشتنی هست که با عطر مهربونش خوبی های دنیا رو منعکس میکنه ...باز هم لبخند زد....تا اینکه به اتاق آخر رسید...به سقفش نگاه کرد ؛ پر از ستاره های بزرگ و کوچک بود...انقدر زیاد که نصف اونها روی زمین افتاده بودند...با دستهای کوچیکش یک مشت از ستاره ها را توی جیبش گذاشت  و یک نفس عمیق کشید... دل کندن از اون خونه ای که از درو دیوارش گل و شاپرک و مهربونی می ریخت خیلی سخت بود ولی دیرش شده بود و باید میرفت ...برای بار آخر یک دل سیر کلبه رو نگاه کرد و راه افتاد...... 

بالاخره به خونه اش رسید و برگشت به اتاقش...یک لحظه دلش گرفت...اونجا خبری از چیزهای رنگی نبود ؛ پر از سردی بود...تصمیم گرفت اون چیزهایی که از کلبه جمع کرده رو به سقف اتاقش آویزون کنه تا همیشه جلوی چشمش باشند..حالا اون دیگه آسمونی آبی و پر ستاره داشت ؛ مهتاب داشت و خورشیدی که گرمای قلبش میشد...دیگر داشت صبح میشد و باید میخوابید...قبل از خواب کلی به اون کلبه ی قشنگ و رویایی فکر کرد و تو دلش آرزو کرد باز هم اون رو ببینه :) 

اون کلبه ؛ قلب یک آدم مهربون بود و دخترک اینو با تمام احساسش فهمیده بود........:)  

تقدیم به دل مهربونی که میشناسم......                 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند 1393ساعت 18:21  توسط اسما | 

بنام خدا

تو هنوزم همانی

که گلهای یاس ؛

پشت پنجرۀ چشمانت می نشینند

تا از ورای آن ،

انعکاس عشق را بشنوند :)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت 17:23  توسط اسما |