عمویی از جنس مهتاب

رنگ...

بنام خدا 

تـــو بارانی ...

گاه و بی گاه به دلم سر میزنی ،

می آیی  

و به دنیــایم 

رنگ دیگری میدهی.... 

[ جمعه سی ام آبان 1393 ] [ 20:57 ] [ اسما ] [ ]


گنجینه ی ارزشمند :)

بنام خدایی که همیشه همدم تمام لحظه هاست :) 

این روزها کم هستم و کم حرف میزنم.... 

اما دلیلش کمرنگ شدن اینجا توی ذهنم نیست...ابدا 

 این خونه رو با عشق ساختم...با عشق هم ادامه میدم...

من دلمو با سپیدی ها گره زدم..به همین راحتی ها هم قصد ندارم از بند دلم جداشون کنم.. 

وبلاگم برام خیلی با ارزش تر از اینستا و یا هر چیز دیگه ست..یه تیکه از وجودمه.. 

توی این سالها ذره ذره احساساتم رو مثل پازل کنار هم چیدم...اینجا خـــوده منه... 

سعی میکنم اگر حرف خاصی ندارم نیام..که خسته کننده نباشم 

من هنوزم همونم که با عطر خوبی ها نفس میکشم..خوبی هایی که تا ابد تو گنجینه قلبم محفوظه :)

تا زمانی که با هر طلوع خورشید چشمامو باز میکنم...هستم :) 

هستم.....آرام و پیوسته *:) 

3 آبان 1388 اولین برگ از وبلاگم سبز شد..برگهای این دفتر برای همیشه سبز میمونه @-}--

البته بماند که آرشیو اون یکسال حذف شد :| 

اما خب برای رقم زدن خاطره ها باز هم وقت هست :))

همیشه عموی عزیـــزم

روزها و شبهاتون پره لبخند خدا

[ یکشنبه هجدهم آبان 1393 ] [ 19:56 ] [ اسما ] [ ]


آفتابگردان :)

بنام خدایی که همیشه بهمون لبخند میزنه :)

بچه که بودم عاشق گل آفتابگردان بودم..خودمم دلیل عشق اون روزهام رو نمیدونم :-D شاید بخاطر اینکه گلبرگهاش نسبت به تمام گلها بزرگتره و رنگ زرد طلایی اش ، یاد آور خورشید پر مهره..در کل خیلی خاصه

هرچند من رنگ زرد و خیلی دوست ندارم :| انگار زرد فقط توی آفتابگردون قشنگه و بس :)

اون وقتها خونه ی عمه م حومه ی شهر بود...نزدیک خونشون مزرعه داشتند

مزرعه اش پر بود از گلهای آفتابگردون خوشگل *:) میرفتم نزدیک اون آفتابگردونها مینشستم....

بغل گلها هم به جوی آب روون و خیلی زلال بود.. بعد حس حنا دختری در مزرعه بهم دست میداد

تو اون مزرعه من و دختر عمه م چه خاطره ها داریم..چه بازی هایی که نمیکردیم..

یادمه اونجا خربزه کاشته بودند...ولی یادم نمیاد باغبونشون بهمون خربزه داده باشه یا نه! :-D

خیـــلی حس خوبی میده...از اونجا میوه بکنی و همونجا بخوری :)

اصلا عشق نشستن توی سبزه هاش داشتم و دارم...هواش واقعا به درد نفس کشیدن میخورد

اگه به من باشه میگم  یه همچین جایی زندگی کنم..برم لای سبزه های بلندش قایم بشم :)

هر چند که چنین جاهایی مشکلات خاص خودشم داره..دیگه همیشه هم نمیشه رویایی فکر کرد..ولی

خب در حدی هم نیست که لطمه آنچنانی به روال زندگی بزنه....

به هرحال از هوای آلوده ی وسط شهر و فضای سرد و بی روحش خیلی بهتره.....

.

.

چشمهای تو گل آفتابگردانند..به هر کجا که نگاه کنی ، خدا آنجاست @-}--

[ دوشنبه هفتم مهر 1393 ] [ 19:1 ] [ اسما ] [ ]