عمویی از جنس مهتاب

آفتابگردان :)

بنام خدایی که همیشه بهمون لبخند میزنه :)

بچه که بودم عاشق گل آفتابگردان بودم..خودمم دلیل عشق اون روزهام رو نمیدونم :-D شاید بخاطر اینکه گلبرگهاش نسبت به تمام گلها بزرگتره و رنگ زرد طلایی اش ، یاد آور خورشید پر مهره..در کل خیلی خاصه

هرچند من رنگ زرد و خیلی دوست ندارم :| انگار زرد فقط توی آفتابگردون قشنگه و بس :)

اون وقتها خونه ی عمه م حومه ی شهر بود...نزدیک خونشون مزرعه داشتند

مزرعه اش پر بود از گلهای آفتابگردون خوشگل *:) میرفتم نزدیک اون آفتابگردونها مینشستم....

بغل گلها هم به جوی آب روون و خیلی زلال بود.. بعد حس حنا دختری در مزرعه بهم دست میداد

تو اون مزرعه من و دختر عمه م چه خاطره ها داریم..چه بازی هایی که نمیکردیم..

یادمه اونجا خربزه کاشته بودند...ولی یادم نمیاد باغبونشون بهمون خربزه داده باشه یا نه! :-D

خیـــلی حس خوبی میده...از اونجا میوه بکنی و همونجا بخوری :)

اصلا عشق نشستن توی سبزه هاش داشتم و دارم...هواش واقعا به درد نفس کشیدن میخورد

اگه به من باشه میگم  یه همچین جایی زندگی کنم..برم لای سبزه های بلندش قایم بشم :)

هر چند که چنین جاهایی مشکلات خاص خودشم داره..دیگه همیشه هم نمیشه رویایی فکر کرد..ولی

خب در حدی هم نیست که لطمه آنچنانی به روال زندگی بزنه....

به هرحال از هوای آلوده ی وسط شهر و فضای سرد و بی روحش خیلی بهتره.....

.

.

چشمهای تو گل آفتابگردانند..به هر کجا که نگاه کنی ، خدا آنجاست @-}--

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 19:1  توسط اسما  | 

تکثیر عشق

بنام خدا

گاهی وقتها با خودم فکر میکنم  ؛

تا وقتی که زنده ام ، باید سعی کنم بیشتر به دیگران محبت کنم..

مگر ماها چقدر فرصت داریم........

برای یک مهربونی صاف و ساده :)

برای گفتن یک دوستت دارم

برای تکثیر عشق....

آدمها قلبشون به همین چیزها آرومه...به نگاهی گرم و احساسی شفاف

دنیا بازتاب اعمال ماست..تمام خوبی های دنیا به خودمون برمیگرده

منتها در قالب یک احساس خوب....

میخوام آذوقه عشقی که خدا بهم داده رو تخلیه کنم و بعد برم :)

پ.ن : تمام احساسم نسبت به اومدن پاییز توی این عکس خلاصه میشه..

این دفتر قشنگم پر گل و رنگارنگه *:)

پاییز دفتر نقاشی خداست...با یه عالمه نقاشی های رنگین و شاد :)

پاییزتون پر از لبخند :)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 16:22  توسط اسما  | 

صدایت...

بنام خدا

نفس هایم بوی گل میگیرد

وقتی که صدایت 

در گوشم طنین می اندازد...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 0:41  توسط اسما  | 

مطالب قدیمی‌تر