عمویی از جنس مهتاب

فرشته

بنام خدا  

روزی میکل آنژ سنگ سیاه بزرگی را به سختی حمل میکرد تا به طرف کارگاه خود ببرد..  

یکی از دوستانش در راه او را دید و پرسید : با این سنگ چه میکنی ؟ .....  

میکل آنژ گفت : فرشته ای درون او اسیر است که میخواهم او را نجات دهم.. 

دوست میکل آنژ با تمسخر و ناباوری از او خداحافظی کرد و رفت..  

چند ماه بعد دوست میکل آنژ به مهمانی او آمد و مجسمه ی سنگی بسیار زیبایی را  در اتاق او دید.  

با حیرت و تحسین از میکل آنژ پرسید : این مجسمه چقدر زیباست...از کجا آورده ای ؟ ..... 

میکل آنژ گفت : خدا این فرشته را درون این سنگ قرار داده بود  ؛ 

من اضافات سنگ را تراشیدم تا فرشته بتواند بیرون بیاید و به آسمانها پرواز کند :)  

پ.ن : درون همه ی آدمها فرشته ای زیبا نهفته...فقط کافیه باورش کنیم *:)

[ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 ] [ 23:31 ] [ اسما ] [ ]


دلم تنگ است...

بنام خدا   

دلم برای کودکیم تنگ است...برای روزهایی که قلبم آنقدر عمیق بود که همه عروسکهایم در آن جا میشد...آن روزهایی که نگاهم وسعت داشت و همه را زود میبخشیدم.. 

دلم لحظاتی را میخواهد که بی بهانه میخندیدم و خیلی زود هم اشکم بند می آمد با یک بادکنک صورتی قشنگ.. 

دلم تنگ است ...برای چرخ و فلکی که میخواستم به بلندترین نفطه آسمان برود تا من بتوانم ابرها را لمس کنم.. 

و برای باد بادکی که روی پشت بام خانه به پرواز در آمد..و من دوست داشتم به قدری بالا برود که به خدا برسد.. 

دلم تنگ است برای شکوفه های پارک سر کوچه مان.. و برای آن صبحهایی که قبل رفتن به مدرسه ، به گنجشکها یک مشت نور هدیه میدادم... 

دلم تنگ است برای تیله های سبزی که توی قوطی کوچکی ، قایم کرده بودم ...و شب به شب به همراه شمارش ستاره ها آن ها را میشماردم... 

دلم تنگ است...برای آبنبات چوبی های مادر بزرگم...با آن لبخند پر مهر و زلالش....

و برای پریسا......که قبل از خواب موهایش را ببافم و برایش قصه بگویم..... 

دلم تنگ است برای فرفره هایی که با کاغذ رنگی درست میکردم...و محکم فوتشان میکردم 

 که تند بچرخد..نمیدانستم زندگی هم مثل این فرفره ها به سرعت حرکت میکند و به خط آخر میرسد..

من هنوزم با رویاهای کودکیم زندگی میکنم.. با آن دنیای ساده و شفاف.... 

هنوز هم با هر نسیمی قلبم پر از طراوت میشود :)

[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 18:50 ] [ اسما ] [ ]


رنگ...

بنام خدا 

تـــو بارانی ...

گاه و بی گاه به دلم سر میزنی ،

می آیی  

و به دنیــایم 

رنگ دیگری میدهی.... 

[ جمعه سی ام آبان 1393 ] [ 20:57 ] [ اسما ] [ ]