X
تبلیغات
عمویی از جنس مهتاب

عمویی از جنس مهتاب

روزت مبارک عموم

به نام خدا

این جمله همیشه توی گوشم میپیچه:درساتو میخونی؟

همــــه هستـــی من..............

یا مثلا یادم میاد وقتی میگم عمو دیرم شده و باید برم خونه...استرس توی چشماتون

دلم میخواد جــونمم براتون بدم...عزیزترین عموی عزیزم!

عمو روزتون مبارک...مخلص عموی مهربونمم هستم...

اصلا پیرهنتون رو بدید من اتو بزنم! (قول میدم نسوزونمش)کفشاتو بدید من واکس بزنم....اصلا عمو چایی بریزم براتون؟

تازه عمو بابای من الان کربلاست...میشه تا یک هفته بابای من باشید؟قول میدم دخمل خوبی باشم...

"عمو داریوشم مثل آینه ای هستید که خوبی ها رو منعکس میکنید"

دوستت دارم خیلی...خیلی خیلی عمو..

پ.ن:واسه پدر بزرگم یک فاتحه میخونید؟پدربزرگی که هیچوقت ندیدمش! اما دیگران همیشه از خوبیهاش برام تعریف کردند....بابا بزرگ مجید....بیادت هستم...

هرچی به نوشته هام نگاه میکنم...چرا دست نوشته هام مثل یک فرد بزرگسال نیست؟خب مثلا چجوری بنویسم؟اینطوری خوبه؟ "روز پدر را به شما عموی گرامی تبریک عرض میکنم..."

[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 20:5 ] [ اسما ] [ ]


تنهایی...

" به تنهایی عادت کن ، قبل از اینکه همـه چیزهایی که دوستشان داری تو را تنها بگذارند "

این جمله برای منی که خیلی زود به همه کس وهمه چیز دل میبندم خیلی لازم بود!

برای اینکه به خاطر دل بستن بیش از اندازه به خاطر هرچیزی غصه خوردم و اشک ریختم...نمیگم حتما!! ولی سعی خودم رو میکنم به دنیای مادی بیش از اندازه وابسته نشم که بعدا بخاطر از دست دادنشون زندگیم تلخ بشه...تعادل علاقه ام رو توی بعضی موارد رعایت میکنم..ولی توی بعضی چیزها هنوز مثل گذشته ام...

عمو؟ " چه فرقی میکنه " که من پستتون رو امروز بخونم یا فردا یا پس فردا یا هفته ی دیگه؟!!!

مهم اینه که بخونم وازش نهایت استفاده رو بکنم..

ماهی رو هر وقت از آب بگیری....چیه؟ فکر کردین میخوام بگم میمیره؟ هه! هه! نخیر....خواستم بگم زنده است

عموی عزیز تر ازجانم...امشب شب آرزوها...براتون یک عالمه آرزوهای قشنگ دارم...

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 15:22 ] [ اسما ] [ ]


خــــدا . . .

به نام همان که مهربان است...

داشتـــم با خـــودم فکــــر میــــکردم ، میــــشه بـــرای "خـــــدا" هــــم گــــل فرســتاد؟!

[ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 15:29 ] [ اسما ] [ ]