عمویی از جنس مهتاب

بنام خدا

چقدر از قاب چشمهایت خاطره دارم

نگاه کن....

دفترم را که باز میکنم

سطر به سطرش 

روی دامنم عطر ماه میریزد!

[ جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 21:56 ] [ اسما ] [ ]


عطر زندگی

بنام خدا 

میشه با هر طلوع خورشید به هوا و به آسمون و زمین سلام کرد

میشه تو باغچه کوچیک دلت ؛ گلهای زیبا کاشت...

میشه خوب بود و رنگ خوبی ها رو به قلبها زد

میشه عشق رو با تمام دنیا تقسیم کرد

اگر نگاهمون مثل نگاه خدا قشنگ باشه 

و غیر از نور خودش هی چیز دیگه ای رو به دل راه ندیم :)

پی نوشت :

این پنجره و گلدونهای قشنگ توی باغ نگارستان بود و من خیلی دوسش داشتم :)

[ چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 17:35 ] [ اسما ] [ ]


رنگ بهار

بنام خدا 

سالهاست... 

عطر مهربانیت در لحظه هایم جاریست 

و من فهمیدم اگر بهار درختان شهر را رنگ نکرد ، صدای تپش قلب یک شاپرک هم میتواند دلت را سبز و پر از شکوفه های سیب کند.. 

میتواند به شمعدانی های وجودت جانی تازه بدهد تا تو هر روز قصه ی خوبی ها را برای نسیم تعریف کنی :) 

قصه ای که تو را همسفر سنجاقکی میکند که میتواند تا خدا پرواز کند... 

و من این را خوب میدانم 

که دستان تو از ابرها لطیف ترند...مشتت را که باز کنی همه جا باران میشود ، غنچه های باغچه ی دلم گل میدهد ، بهار می آید :) و قلبم را تا انتهای زلال شدن میبرد :)

[ دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:46 ] [ اسما ] [ ]


خورشید...

خورشید

روی درختان هلو

روی بالهای پروانه

بیدار میشود

و چشمهای تو را میبیند که میدرخشد  

هم چنان...

[ یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:42 ] [ اسما ] [ ]